بايگانی وبنوشت
ریاضی؛ انتخابی بین گرافیک و عکاسی!
همیشه از بچگی به عکاسی علاقه داشتم. اولین باری که دوربین عکاسی دستم گرفتم حتی 6 سالم هم نبود. اون موقعها مثل الان دوربینها لرزشگیر و تنظیم اتوماتیک نور و رنگ و… نداشتن. بابام بهم گفت که باید چیکار کنم، منم با این که دوربین برام خیلی سنگین بود به زور تنظیمش کردم و یه عکس از یه گل گرفتم. یاد بخیر… چه عکسی شد! وقتی نگاتیوش ظاهر شد و دیدم که عکسم تار یا تاریک یا پرنور نیفتاده خیلی ذوق کردم! آخه برا یه بچهی کوچیک عکسبرداری با دوربین زنیت کار راحتی نبود.
چند سال بعدش که دوربینهای دیجیتال و دوربینهای ویجیای موبایل رو شناختم خیلی دوست داشتم که عکسها رو توی کامپیوتر ادیت کنم! اون اولا با ویزاردای آماده و اکشنهای فتوشاپ و فتوایمپکت رو عکسها کار میکردم. کمکم حس کردم رتوش عکس و دست بردن توی عکس خیلی کار ساده و سخیفیه. به خاطر همین سعی کردم از صفر طراحی کنم. یه صفحهی سفید تمام چیزی بود که باید خودم تمام المانهای یه طرح رو روش پیاده میکردم. به جای بازی کردن با پلیاستیشن با کورل دراو و فتوشاپ و فتوایمپکت بازی میکردم. به جای ور رفتن با مجلههای زرد کتاهبای آموزشی گرافیک کامپیوتری رو می خوندم. فهمیدم از بین تمام شاخههای گرافیک به اینفوگرافی، تایپوگرافی، طراحی پوستر و طراحی لوگو بیشتر از بقیهی چیزا علاقه دارم.
من با همین چیزا بزرگ شدم. سال دوم و سوم راهنمایی کارهای گرافیکی نمایشگاه حلی رو انجام دادم؛ سال اول دبیرستان که مشاورمون فهمیده بود من یه ذره از گرافیک سر در میارم هر کار مربوط یا نامربوط به طراحی رو میسپرد به من! دوم دبیرستان گرافیست سمینار حلی بودم. بزرگ ترین کار عملیاتی من تا اون موقع همین بود. واقعا خیلی چیزا یاد گرفتم و خیلی از چیزایی که بلد بودم رو تونستم توی کارهای اون موقع پیاده کنم. با این که میدونستم هیچ چیز قابل توجهی از گرافیک و طراحی به شکل حرفهای بلد نیستم اما خودم هم کمکم باورم شد که گرافیستام. شاید اگه از اون اول تعریف و تمجید دوستام و آشناها و مسئولای مدرسه نبود دیگه هیچوقت به این کار ادامه نمیدادم! هرچند خودم همیشه عدم وجود سلیقه رو توی همه ی طرحهام حس میکردم و هنوز هم حس میکنم!
اما چیزی که توی سه سال اخیر خیلی ناراحتم می کرد این بود که هیچوقت نتونستم به طور تخصصی برم و علاقهم رو دنبال کنم. موقع انتخاب رشته میخواستم برم رشتهی انسانی که توی دانشگاه باستانشناسی بخونم یا برم هنرستان و به شکل تخصصی گرافیک کامپیوتری رو ادامه بدم… اما افسوس که توی اکثر مدارس سمپاد فقط دوتا حق انتخاب داری: یا ریاضی، یا تجربی! توی حلی جبرا مختار بودم که یکی از اینا رو انتخاب کنم؛ اما همیشه برای لحظه هایی که میتونستم روی طراحی وقت بذارم ولی سر کلاس ریاضی و فیزیک بودم افسوس خواهمخورد…
من تا آخر عمرم حسرت همهی لحظههایی که پای فرمول های ریاضی و نمودارهای فیزیک حروم کردم رو می خورم…
پسنوشت: من هیچ علاقهای به لفظ «مهندس» قبل از اسمم ندارم! ترجیح میدم یه طراح بدون پیشوند باشم!
پسنوشت 2: یه عکس از دوربین مذکور میذارم ببینید که من از زمین خاکی به اینجا رسیدم:
… در این هنگام بلا نازل شد!
نکتهی اولی که میخوام قبل از آغاز متن پست بهش اشاره کنم اینه که از امروز میخوام یه گرد و خاکی از اینجا بگیرم! یعنی قراره کلا روند بهروزسازی بلاگ عوض شه! دیگه سالی یه پست نمیذارم؛ و این که دیگه اصلا تو یه فضا و خط فکری دیگهای مطلب مینویسم. یه چیزی مثل دفتر خاطرات، با این فرق که آنلاینه و خیلی خصوصی نیست! اگه کسی خوند اقلا منو بهتر میشناسه، اگه هم کسی نخوند خودم که هستم!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
آدم هر چقدر که بزرگتر میشه تو فضاهای بیشتری قرار میگیره که بیشترشون برای آدم تازگی دارن. تا وقتی دبیرستان بودم اصلا به این فکر نمیکردم که یه روزی به اونجا برسم که سر و کارم به گاج و قلمچی و تست و… برسه. حتی وقتی راهنمایی بودم یه فکر نمیکردم یه روز بیاد که بخوام خیلی وارد فاز درس خوندن بشم! از اون اول که یادم میاد توی دوران ابتدایی حتی تو امتحانای آخر سال، میرفتم تو اتاقم، در اتاقو میبستم و فقط مجله میخوندم! گل آقا، دوست، کیهان بچهها و حتی خانواده سبز… میرفتم مدرسه و تو 15-20 دقیقه سر و ته آزمونو هم میآوردم و برمیگشتم خونه. شکر خدا حتی یه نمرهی 19.75 هم نداشتم؛ همیشه 20 میشدم.
آخر ابتدایی بدون این که کار خاصی بکنم توی مدرسهی علامه حلی قبول شدم. رسما وارد بزرگترین هتل علمی ایران شده بودم! دیگه از دوران ابتدایی هم کمتر درس میخوندم. تو علامه حلی شب امتحان درس میخوندم و یه نمره 17-19 میگرفتم و پاس میکردم. فکر میکردم همیشه وضع همینه.
وقتی رفتم دبیرستان فشار درسا بیشتر شد، دیگه گاهی مجبور بودم درس بخونم! هر جوری بود با نمرههای درخشان 15-19 درسا رو پاس میکردم! اما بازم فکر نمیکردم یه روز به اینجا برسم.
الان خیلی عوض شدم، حتی به بعد دانشگاه هم فکر کردم، به انتخاب رشته، به ادامه تحصیل تا کجاها، به انتخاب شغل…
فقط میخوام بگم خیلی عوض شدم! خـــــــیـــــــلـــــــی! خدا نصیب کسی نکنه این وضعیتو! خدا قسمتتون نکنه این حالتو که به جایی برسی که از قبل براش آمادگی نداشتی، بهش فکر نکرده باشی، اصلا تو خواب هم تصویرشو ندیده باشی…
دعا کنید تا آخر این یه سال انقد که دارم فکر میکنم فیلسوف نشم! سبک فکر کردنم هم عوض شده!
پسنوشت: به قالب عنایت داشته باشید… من از اون اول میگفتم وردپرس خیلی شاخه کسی باور نمیکرد! اصلا امکانات و ظاهر رو همزمان داره!






